<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دروازه آسمان</title>
<link>http://cosmicgate.blogfa.com/</link>
<description>واسه پر کشيدن من خواستي آسمون نباشي ... حالا پر پر مي زنم تا هميشه آسوده باشي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 05 Sep 2008 09:26:32 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و خداوند عشق را آفرید.......</title>
<link>http://cosmicgate.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=impact size=3&gt;روز اول: در ابتدا خداوند آسمانها و زمین را آفرید&lt;IMG hspace=0 src=&quot;http://www.fasleno.com/UserFiles/w39/eshgh.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;BR&gt;ـ نمی تونم بدون تو زندگی کنم. بهت عادت کردم. وقتی نیستی احساس می کنم یه چیزی کمه. شبها خوابم نمی بره . . . همه اش یاد تو هستم. . . نمی تونم حتی یک لحظه ازت دور شم. قول بده، قول بده که همیشه باهام بمونی. قول می دم همیشه باهات بمونم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=impact size=3&gt; &lt;BR&gt;روز دوم: و خداوند آسمانها و زمین را از هم جدا ساخت&lt;BR&gt;ـ من خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم . . . به این میگن زندگی! عزیزم من سعی می کنم زندگی برات درست کنم که لیاقتش رو داشته باشی. البته لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست . . . هنوز هم نمی دونم چطور آدمی مثل من رو قبول کردی. اما مطمئن باش پیشمون نمی شی. با بابام صحبت کردم، قرار شد خرج عروسی رو بده. پول پیش خونه رو هم ازش می گیرم. نگران نباش از پسش برمیاد . . . وای که چقدر دوستت دارم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=impact size=3&gt; &lt;BR&gt;روز سوم: و خداوند روی زمین نباتات رویاند&lt;BR&gt;ـ عزیزم نمکدون رو بهم می دی؟ آره داشتم می گفتم. امروز سرکار رئیسم بهم گفت قراره ماموریت کیش رو بدن به من. خیلی عالی میشه. می دونی که همیشه آرزو داشتم اینکار رو بکنم. ماموریت یه دو هفته ای طول می کشه. الان هوای کیش خیلی خوبه. از این ماموریت که برگردم موقعیت شغلی ام بهتر میشه؛ حتی ممکنه ترفیع بگیرم. باید خودمو نشون بدم. راستی چی می گفتی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=impact size=3&gt; &lt;BR&gt;روز چهارم: و خداوند آسمان را به نور نیرها روشن ساخت&lt;BR&gt;ـ وای چه بچه شیرینی. عین خودمه نه؟ چشاش که به خودم رفته، دهنش هم شبیه خودمه. وقتی اخم می کنه می شه خود خودم. قربونت برم. بگو بابا! بگو بابا ! وای دیدی خندید؟ عزیز دل بابا خندید! چه ماهه پسرم! اِ . . . چه بوئی می دی. . . خودتو کثیف کردی؟ ای بابا . . . برو یه دقه بغل مامانت ببینم بابا کار داره . .  . راستی واسه چی بریم بیرون؟ هوا کثیفه واسه بچه ضرر داره. یه کیک می گیرم همین خونه جشن می گیریم. راستی مگه تولدت ماه آینده نیست؟ نیست؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=impact size=3&gt; &lt;BR&gt;روز پنجم: و خداوند زمین و آسمان را به انبوه جانوران پر کرد&lt;BR&gt;ـ بیا اینم خرجی این ماه. من شب دیر میام خونه. کار دارم. بعدش شاید برم پیش «. . .» می دونی که تصادف کرده و بیمارستانه. شما شامتون رو بخورین. منم بیرون یه چیزی می خورم. راستی اینم رضایت نامه واسه «. . .» که برای مدرسه خواسته بود. حالا کجا می خوان ببرنشون؟ والله ما مدرسه می رفتیم از این خبرها نبود! هر هفته گردش، هر هفته اردو، هر هفته سفر علمی! درسمون هم خیلی بهتر از اینا بود . . . راستی واسه اون جاروبرقی که گفته بودی این برج پول نداریم . . . باید ماشین رو ببرم  تعمیرگاه . . . بازم خرج بالا آورده! اَه چقدره این بچه ونگ می زنه. «. . .» اینقدر آتیش نسوزون. صدای اون بچه  رو هم در نیار!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=impact size=3&gt; &lt;BR&gt;روز ششم: و خداوند آدم را بصورت خویش آفرید&lt;BR&gt;ـ خانم این پسره چی می گه؟ ماشینو می خواد! بچه تو دهنت هنوز بو شیر میده! می خوای با دوستات بری شمال؟ معلوم نیست چه گندی بالا میارین. میرین خودتونو به کشتن می دین. نخیر لازم نکرده. هر وقت دستت تو جیب خودت رفت از این غلطا بکن. والله من سن تو بودم یه خونه رو خرجی می دادم. اینه ها این مادرت شاهده . . . راست راست واسه خودش میگرده دو قورت و نیمش هم باقیه! من اینجوری حرف می زدم والله بابام همچی می کوبید تو دهنم. تازه ما اهل این قرتی بازیا نبودیم. من از همون موقع دستم می رفت تو جیب خودم. خرج همه چیم رو خودم می دادم. بابام اصلا نفهمید من چطور بزرگ شدم . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=impact size=3&gt; &lt;BR&gt;روز هفتم: و خدا همه چیز را دید که نیکوست. پس از کار خود فارغ شد&lt;BR&gt;ـ آخی. وقتی وا میستم انگاری کمرم می خواد بشکنه. چند دفعه بگم منو تو این صف گوشت و مرغ نفرست. این پسره که اومده بده بهش بره بخره. حالا چائیت به راهه؟ آی دستت درد نکنه. زنده باشی!  ناهار چی گذاشتی؟ فسنجون؟ نکنه دوباره این پسره با ایل و تبارش می خوان بیان؟ ای بابا . . . اینا که همین پریروز اینجا بودن. چه خبره هی میاد هی میره. با اون پسره آتیش پاره اش. اون روزی نزدیک بود ساعت عتیقه ام رو بندازه بشکنه. . . آخر عمری هم نمی ذارن آدم آرامش داشته باشه. گفتیم بازنشسته می شیم یه نفسی می کشیم  . . . اینم به ما ندیدن. خونه شده کاروانسرا. این میره، اون میاد. آخه اینم شد زندگی؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Sep 2008 09:26:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cosmicgate&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>sogand</dc:creator>
<guid>http://cosmicgate.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>7 روش جواتی مزاحمت برای خانومها ( ترجیحا دم بخت)</title>
<link>http://cosmicgate.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>به علت حجم بالای عکس از قرار دادن در همین صفحه خود داری شده&lt;BR&gt;برای دیدن عکس و توضیحات کامل روی عکس زیر کلیک کنید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.niksalehi.com/public/khabar/7rah.jpg&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.niksalehi.com/public/khabar/7-1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 10:25:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cosmicgate&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>cosmicgate</dc:creator>
<guid>http://cosmicgate.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخچه مخ زنی!</title>
<link>http://cosmicgate.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;اصولاً مدرنیته خیلی چیز بدیه !!! &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;اصولاً مدرنیته خیلی چیز بدیه چون همه چیز و تحت تأثیر قرار داده حتی طرز تفکر مردم نسبت به مسائل!البته تاریخ نشون داده که مردان در هر دوره ای از تاریخ برای جلب توجه خانوم ها باید یه بامبولی سر خودشون پیاده می کردند تا این موجودات فتنه انگیز ولی در عین حال بسیار خوش خط و خال! یه نیم نگاهی بشون بندازن.اما با گذشت زمان این خانوم ها که بشدت هم دمدمی مزاج بودند باعث شدن این مردای بدبخت برای اینکه روحیه تنوع طلبی زن ها ارضا بشه هی تیپ های مختلفی بزنن!خدا میدونه در آینده چه جوری باید باشیم تا این زن ها و دخترا به ما گوشه چشمی نظر بندازند!!!در زیر سیر تکاملی روش های مخ زنی در گذر تاریخ رو مشاهده می نمایید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه اش تو ادامه ی مطلبه ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 10:16:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cosmicgate&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>cosmicgate</dc:creator>
<guid>http://cosmicgate.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> حسرت آلود</title>
<link>http://cosmicgate.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;ای که با حسرت به دنیا، آمدی حرفی‌ بدانی‌&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;آمدی عمری بمانی،‌ حسرت آلود&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;این دو روز عمریست که مونده&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;امروز و دیروز و فردا&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;آمدی عمری بمانی‌، حسرت آلود&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;این همون عمر منه&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;عمر بی حرف منه&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;آمدم عمری بمانم، حسرت آلود&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;این همون عمر منه&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;عمر بی حرف منه&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;آمدم عمری بمانم، حسرت آلود&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 285px; HEIGHT: 435px&quot; height=435 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://faarsiblog.250free.com/DAR_HASRATE_PARV8Z.JPG&quot; width=223 align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 10:13:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cosmicgate&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>cosmicgate</dc:creator>
<guid>http://cosmicgate.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احکام چت در اسلام (طنز)</title>
<link>http://cosmicgate.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>* اگر مردي و زني به قصد چت خصوصي وارد مسنجر شوند ،واجب است كه قبل از شروع چت ، صيغهء حلاليت مجازي بين آن دو جاري شود . اين صيغه به صورت لوگو در دسترس همه افراد قرار مي گيرد تا با كليك به روي آن به صورت خودكارجاري گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه مطالب در ادامه مطلب ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 10:10:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cosmicgate&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>cosmicgate</dc:creator>
<guid>http://cosmicgate.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الو ... الو... سلام</title>
<link>http://cosmicgate.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>الو ... الو... سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس چرا کسی جواب نمیده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 14:45:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cosmicgate&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>cosmicgate</dc:creator>
<guid>http://cosmicgate.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصویر</title>
<link>http://cosmicgate.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>تویی آن موج سرگردان, منم آن ساحل تنها&lt;BR&gt;که میکوبی به قلب من ز خشمت هر زمان تیری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;گریزم نیست از عشقت که هم دوری و هم نزدیک&lt;BR&gt;دل من قاب تنهایی تو در این قاب تصویری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوزم تو برای من همون عشق نفسگیری&lt;BR&gt;اگه چه یک نفس دیگر سراغم را نمیگیری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو با من نیستی اما جدا هم نیستی از من&lt;BR&gt;نه می مانی کنار من, نه در قلبم تو میمیری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;منم خو کرده ی دردی که درمانش نمی بینم&lt;BR&gt;یقین در سرنوشت من تو دست سرد تقدیری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;تویی آن موج سرگردان, منم آن ساحل تنها&lt;BR&gt;که میکوبی به قلب من ز خشمت هر زمان تیری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گریزم نیست از عشقت که هم دوری و هم نزدیک&lt;BR&gt;دل من قاب تنهایی تو در این قاب تصویری&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;منم خو کرده ی دردی که درمانش نمی بینم&lt;BR&gt;یقین در سرنوشت من تو دست سرد تقدیری&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=359 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://inthisgame.googlepages.com/Roze4.jpg&quot; width=393 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 14:28:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cosmicgate&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>cosmicgate</dc:creator>
<guid>http://cosmicgate.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیدی ...</title>
<link>http://cosmicgate.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>دیدی آخرش تابستون اونقدر غصه ی ما رو خورد که پاییز شد! ببین تو یادت نیست من کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتم و زیرش رو امضا کردم که سرخی من از تو و زردی تو ازمن؟ که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد کشیدند. خلاصه از قدیم و دور گفته اند و میگویند که پاییز فصل عاشقهاست من را به این روزکه نمیدانم چه رنگی است نشاند! به عاشقیم یقین دارم که مینویسم و گمان میکنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق نبودنت یقین کرد. مهم نیست اصلا فدای سرت که یک تابستان دیگر گذشت و باز هم معجزه نشدو تو نیامدی به قول خودت صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده می کنیم شاید از بس رو سفید شدیم پاییز آینده جای باران برف در سرزمینمان بارید....</description>
<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 09:05:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cosmicgate&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>cosmicgate</dc:creator>
<guid>http://cosmicgate.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جزیره ی زیبا</title>
<link>http://cosmicgate.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و...&lt;BR&gt;روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.&lt;BR&gt;وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:&quot; آیا می توانم با تو همسفر شوم؟&quot;&lt;BR&gt;ثروت گفت:&quot; نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.&quot;&lt;BR&gt;پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنب بود، کمک خواست.&lt;BR&gt;غرور گفت:&quot; نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.&quot;&lt;BR&gt;غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:&quot; اجازه بده، تا من با تو بیایم.&quot;&lt;BR&gt;غم با صدای حزن آلود گفت:&quot; آه، عشق، خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.&quot;&lt;BR&gt;عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:&quot; بیا عشق، من تو را خواهم برد.&quot;&lt;BR&gt;عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.&lt;BR&gt;عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید:&quot; آن پیرمرد که بود؟&quot;&lt;BR&gt;علم پاسخ داد:&quot; زمان&quot;&lt;BR&gt;عشق با تعجب گفت:&quot; زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟&quot;&lt;BR&gt;علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:&quot; زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.&quot;</description>
<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 09:04:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cosmicgate&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>cosmicgate</dc:creator>
<guid>http://cosmicgate.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جملات زیبا</title>
<link>http://cosmicgate.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>مهرباني را وقتي ديدم که کودکي خورشيد را در دفتر نقاشيش سياه کشيد تا پدر کارگرش زير نور آفتاب نسوزد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هر چه قدر آرزو کنی ، چشمه آرزوهایت خشک نمی شود، پس آرزو کن.&lt;BR&gt;امروز هر چه قدر خدا را صدا کنی ، خسته نمی شوی ، پس صدایش کن.&lt;BR&gt;او منتظر توست.&lt;BR&gt;او منتظر آرزوهایت ، خنده هایت ، گریه هایت ، آفرین گفتن هایت ، دل شاد کردن هایت، نفس کشیدن هایت ، ستاره شمردن هایت، عاشق بودن هایت است.&lt;BR&gt;امروز امروز است، امروز جاودانه است و امروز زیباترین روز دنیاست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را در آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن. نگران راه مباش، آنكه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگي زد ؛آدم رقصيد . آدم رقصيد ؛ زندگي عرق کرد . زندگي عرق کرد ؛ آدم چاييد . آدم چاييد ؛ زندگي تب کرد . زندگي تب کرد ؛ آدم لرزيد . آدم لرزيد ؛ زندگي ترک برداشت . زندگي ترک برداشت ؛هيچ کس درد آدم را نفهميد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی زیبایی منظره را می بیند، دیگری کثیفی پنجره را. این شما هستید که انتخاب می کنید چه چیزی را ببینید و به چه چیز بیندیشید. «اندرو متیوس»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی اقیانوس متلاطمی است که در تمامی فصول می غلتد و در این میان تنها شناورانی به ساحل موفقیت میرسند که بازوانی موج شکن دارند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب کرد وقتي چشم گشودم امروزم گذشته بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون خورشید بی بدیل باش و بخشنده ، گرما ده و گرما نگیر ، نور بده و روشنایی مگیر(کورش آریانا)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه میفرمایند:&lt;BR&gt;ضعیف ترن مردم کسی است که از یافتن دوستان ناتوان است و ناتوان تر از او کسی است که دوستان به دست آورده را از دست بدهد .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 09:03:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cosmicgate&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>cosmicgate</dc:creator>
<guid>http://cosmicgate.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
