تبليغاتX
دروازه آسمان - بازگشت کودکی ( داستانکی از شل سیلور استاین )








بازگشت کودکی ( داستانکی از شل سیلور استاین )

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 " می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "



نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23 ساعت 12:13 توسط علیرضا
[ ] | مطالب مرتبط ( داستان کوتاه ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved