تبليغاتX
دروازه آسمان








حسرت آلود

ای که با حسرت به دنیا، آمدی حرفی‌ بدانی‌
آمدی عمری بمانی،‌ حسرت آلود

این دو روز عمریست که مونده
امروز و دیروز و فردا
آمدی عمری بمانی‌، حسرت آلود

این همون عمر منه
عمر بی حرف منه
آمدم عمری بمانم، حسرت آلود

این همون عمر منه
عمر بی حرف منه
آمدم عمری بمانم، حسرت آلود



نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03 ساعت 13:43 توسط علیرضا
[ ] | مطالب مرتبط ( گوناگون ) | لینک ثابت


دیدی ...

دیدی آخرش تابستون اونقدر غصه ی ما رو خورد که پاییز شد! ببین تو یادت نیست من کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتم و زیرش رو امضا کردم که سرخی من از تو و زردی تو ازمن؟ که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد کشیدند. خلاصه از قدیم و دور گفته اند و میگویند که پاییز فصل عاشقهاست من را به این روزکه نمیدانم چه رنگی است نشاند! به عاشقیم یقین دارم که مینویسم و گمان میکنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق نبودنت یقین کرد. مهم نیست اصلا فدای سرت که یک تابستان دیگر گذشت و باز هم معجزه نشدو تو نیامدی به قول خودت صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده می کنیم شاید از بس رو سفید شدیم پاییز آینده جای باران برف در سرزمینمان بارید....


نوشته شده در جمعه 1387/01/23 ساعت 12:36 توسط علیرضا
[ ] | مطالب مرتبط ( گوناگون ) | لینک ثابت


مرثیه های نانوشته؛ حرفهای ناگفته؛

چیزی نشد! بادی وزید و گلی پرپر شد! یا به قولی؛ گلی رویید و بادی پرپر شد... بارانی آمد و زمینی گِل شد، زمین، زمین ویلا نبود؛ تکه ای از بیابان برهوتی بود...

عجیب نبود! صدایی آمد و گوشی ان صدا را نشنید؛ دلی خندید و چشمی به درد آمد... ساده ی ساده! همین ها را می گویم که باید دید... اما کوچشمی؟ صدا، شاید صدای غرش طوفانی هر چند کوچک بود...

قابل تصور بود؛ "همه محض رضای خدا او را میزدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفتا جان دارد برای صواب بچزانند"؛ ویولنی که تنها یک سیم سُل داشت، صدای ناله می داد، مثل همان سگ مادر مرده یی که کسی مظلومیت نگاهش را ندید و محض رضای خدا کتکش زدند...

انکار کردنی نیست! خواندن راحت تر از نوشتن است؛ فردا، همین فردا روزی که کارساز خواهد بود، خواهد آمد... فردا باید جوانه بزنیم، بروییم و بزرگ شویم...؛ دیروز، روزی که خاکستری شد! روزی که بوی نامردی گرفت و کوچک شدم، کوچک و کوچکتر...؛ امروز هم بازی می کنم؛ دیروز کوچک و فردا بس بزرگ خواهم بود...

حتی می شد ستایشش کرد! کار سختی نیست، مثل تره پاک کردن، مثل خوردن یک لیوان شربت آب لیمو، مثل آواز خواندن، وقتی که زیر دوش آب ایستادی... می شد شنید و حس کرد، مثل یک سمفونی...

"قرآن خانه ی ما تفسیر دارد"، "بابای من اخبار را خیلی دوست دارد"، "مامان من دارد غذا می پزد"، "ببعی روی پای بابای من پی پی کرد"، "من یک زیبایی شناس تنهایی هستم"... چقدر معصوم و زیبا! چقدر دلنشین و ساده... معصومیت های دلنشین درک نمی شوند؛ با لبخندی گذرا، تایید می شوند و بس...

فاصله ی زیادی ست بین چشمهایم، بین دستهایم، بین قلبهایم، ... من دونفر هستم، دو رنگ، دو شکل!

یک روز خودم را در خیابان دیدم! من حتی یک فرمول ساده ی ریاضی هستم! من همه چیز هستم... حتی هیچ چیز!

من نه منم، نه من منم!

نمی خواهم خودم بمانم



نوشته شده در شنبه 1386/09/03 ساعت 16:0 توسط
[ ] | مطالب مرتبط ( گوناگون ) | لینک ثابت


آرزو ها ی ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

*******

ادامه ی مطلب را ببینید


ادامه مطلب


نوشته شده در شنبه 1386/09/03 ساعت 15:45 توسط
[ ] | مطالب مرتبط ( گوناگون ) | لینک ثابت


حوادث عجیب و غریب

سلام ... تو اینترنت گشت میزدم که به مطالبی در مورد رویت اشکال عجیب در آسمان رسیدم. نمیدونم واقعیت داره یا نه اونش به عهده ی خودتون:

1500 سال قبل از ميلاد : فرعون تاتموس سوم دواير پليد و نا ارام درخشاني را در پهنه اسمان نظاره مي کند.


ادامه مطلب


نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 12:21 توسط علیرضا
[ ] | مطالب مرتبط ( گوناگون ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved