|
|
تویی آن موج سرگردان, منم آن ساحل تنها
هنوزم تو برای من همون عشق نفسگیری تو با من نیستی اما جدا هم نیستی از من
گریزم نیست از عشقت که هم دوری و هم نزدیک منم خو کرده ی دردی که درمانش نمی بینم
نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/04 ساعت 17:59 توسط علیرضا مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی به پا کنم که گیسوانت را یک به یک شعری باید و ستایشی. دیگران معشوق را مایملک خویش می پندارند اما من تنها می خواهم تماشایت کنم. در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند (به خاطر موهایت) قلب من آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می شناسد. آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی فراموشم مکن! و به خاطر آور که عاشقت هستم. مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم موهای تو این سوگواران سرگردان یافته راه را نشانم خواهند داد به شرط آن که، دریغشان نکنی. نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23 ساعت 12:11 توسط علیرضا لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است . نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27 ساعت 10:41 توسط منیره در آن پر شور لحظه دل من با چه اصراري ترا خواست، و من ميدانم چرا خواست، و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست ، اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست . نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27 ساعت 10:39 توسط منیره خداوندا ٬ خداوندا تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم ٬ سر آن کوچه یکساعت بمان ٬ غمناک و اشک آلود که از درد من و راز درونم با خبر گردی. نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 13:21 توسط منیره باد ترسید از فصل خزان برگ ٬ لرزید ٬ فتاد سنگ پرسید چرا بوسه زدی بر خاک ؟ ابر بارید و گفت : هیچ مگو برگ ٬ خیس اندوه من است !... نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 13:19 توسط منیره ما از اين شهر غريب ما از اين كوچه بن بست كه رفتيم ياد اين خانه و اين خاطره ها......دلمان ميشكند اين همان خانه مهريست كه ما هم روزي نقش احساس بر آن ميكنديم ما كه رفتيم تو در پنجره جا ميماني من تو را,شبنم را,مريم را,صبح رامي سپارم به سبكبالي الطاف خدا نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:52 توسط منیره خدا مشتی خاك را برگرفت, می خواست لیلی را بسازد, از خود در آن دمید و لیلی پیش از آنكه باخبر شود،عاشق شد. سالیانی است كه لیلی عشق می ورزد, لیلی باید عاشق باشد،زیرا خداوند در آن دمیده است و هر كه خدا در آن بدمد, عاشق می شود. نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:30 توسط علیرضا |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved