|
|
روز اول: در ابتدا خداوند آسمانها و زمین را آفرید نوشته شده در جمعه 1387/06/15 ساعت 12:57 توسط منیره به علت حجم بالای عکس از قرار دادن در همین صفحه خود داری شده نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03 ساعت 13:56 توسط علیرضا در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و... نوشته شده در جمعه 1387/01/23 ساعت 12:35 توسط علیرضا مهرباني را وقتي ديدم که کودکي خورشيد را در دفتر نقاشيش سياه کشيد تا پدر کارگرش زير نور آفتاب نسوزد .
امروز هر چه قدر آرزو کنی ، چشمه آرزوهایت خشک نمی شود، پس آرزو کن.
آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را در آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن. نگران راه مباش، آنكه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد
زندگي زد ؛آدم رقصيد . آدم رقصيد ؛ زندگي عرق کرد . زندگي عرق کرد ؛ آدم چاييد . آدم چاييد ؛ زندگي تب کرد . زندگي تب کرد ؛ آدم لرزيد . آدم لرزيد ؛ زندگي ترک برداشت . زندگي ترک برداشت ؛هيچ کس درد آدم را نفهميد.
یکی زیبایی منظره را می بیند، دیگری کثیفی پنجره را. این شما هستید که انتخاب می کنید چه چیزی را ببینید و به چه چیز بیندیشید. «اندرو متیوس»
زندگی اقیانوس متلاطمی است که در تمامی فصول می غلتد و در این میان تنها شناورانی به ساحل موفقیت میرسند که بازوانی موج شکن دارند
فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب کرد وقتي چشم گشودم امروزم گذشته بود
چون خورشید بی بدیل باش و بخشنده ، گرما ده و گرما نگیر ، نور بده و روشنایی مگیر(کورش آریانا)
حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه میفرمایند: نوشته شده در جمعه 1387/01/23 ساعت 12:34 توسط علیرضا پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . " پیرمرد گفت : " من هم همینطور . " پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . " پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور " پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ." پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . " اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند . بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد . " می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . " نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23 ساعت 12:13 توسط علیرضا دیدم داستانی می نوشتی. از سرگذشت هایی کثیف؛ از کسانی نوشتی که حتی بیتی از خیام نخوانده اند: ای دوست بیا غم فردا نخوریم/ وین یک دم عمر را غنیمت شمریم. و زندگی شان سراسر پر از ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم؛ گشته و حیرانند در طلب مطلوب هایشان... وقتی داستانت را می نوشتی، به چشمهایت خیره شده بودم، نالیدم "زود". نگاهت را به نگاهم دوختی، تو هم نالیدی "دیر". می خواستم باز هم برایت حرف بزنم، از داستان، از پایان داستان... امّا فقط به نگاهم اهمیت دادم، به این که بتی چون تو را، بعد از سالیان، یافته و از این بابت، مطمئن شده که دیگر چون تو را نخواهد یافت؛ یک شب آتش در نیستانی فتاد... کاش کارت را می کردی، کاش داستانت را می نوشتی... بنویس؛ از دوش، از ماه نو! دلم می خواست داستانت را بخوانم؛ همان داستان از سرگذشت "زشتانی چو من که هر گز ندانند و ندانستند" که از بهر چه نگاره شده ایم... رفتم برایت چای بیاورم؛ امّا... سوخت چون اشکی که بر جامی فتاد... به لیوان نگاه کردی "عجب چایی خوش رنگی...". به چشمهات زل زده بودم، کاش همانطور می توانستم بمانم... درد بی دردی علاجش اتش است... "داستان تمام شد". وقتی این را شنیدم، ترسیدم، سردم شد! سردی را نمی توانستم پنهان کنم... وقتی داستانت را نگاه کردم، بدون جمله تمام می شد؛ از خودم پرسیدم "چرا داستانت پایان ندارد؟ چرا نقطه ندارد؟ چرا جمله ندارد؟"... داستانت برای من! وعده گاه فراموشت نشود... عاقبت روزی می آیم می ایم پی داستان، داستانی که هنوز هم جمله یی برای پایان ندارد... داستانی که تمامش نکرده ای! "دروازه شیراز" فراموشم نمی شود؛ داستانت را با خوشی تمام کن؛ بهار همه ی پاییز ها، با توام، بازهم در نگاهم خیره شو. ---------- پ.ن1: جالب حال و احوال محترمانیست که بر سر هیچ نزاع ورزی می کنند و نمی دانند که تنها یک نفر می داند نوشته ام از بهر چیست. پ.ن2: کار در داروخانه هم می بایست جالب باشد. نوشته شده در شنبه 1386/09/03 ساعت 15:56 توسط دو خط موازي زائيده شدند . دخترکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد. نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 12:12 توسط علیرضا مرد نادان چند جلسه ای را در کلاس درس سالک بزرگی نشسته بود. سالک گفته بود:"در هر چیز کوچکی نشانه ای از قدرتی بزرگ نهفته است." روزی در نزدیکی دریا راه می رفت که پایش به صدفی خورد.پشت به دریا کرد و مدتها صدف را به گوشش چسباند و به صدای آن گوش سپردو سر انجام با غرور گفت:ها!فهمیدم این صدف نشانه آن است که در اینجا روزگاری دریا وجود داشته است. نوشته شده در شنبه 1386/07/28 ساعت 15:16 توسط منیره دختر گفت:زیبایی هایی هستند که به هزار زیبایی ظاهری نمی ارزند. پسر گفت: چه حرفا! با این صورت زشت حرف از زیبایی هم می زند.و چشمهایش را از دختر بر گرفت. دختر گفت: به نظر من درون آدمها خیلی از ظاهرشان مهمتر است. پسر بر خاست و بی اعتنا به حرفهای دختر رفت.اشک در چشمهای خوش رنگ دختر حلقه زد و پسر هرگز زیبایی رنگ چشمهای دختر را و از همه مهمتر نجابتی را که نگذاشت به پسر بگوید چقدر صورت وا خلاقش نا هماهنگ و بد ترکیب است ،ندید. نوشته شده در شنبه 1386/07/28 ساعت 15:9 توسط منیره پدر و پسر نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:11 توسط علیرضا مرد و پری یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:8 توسط علیرضا |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved