تبليغاتX
دروازه آسمان








و خداوند عشق را آفرید.......

روز اول: در ابتدا خداوند آسمانها و زمین را آفرید
ـ نمی تونم بدون تو زندگی کنم. بهت عادت کردم. وقتی نیستی احساس می کنم یه چیزی کمه. شبها خوابم نمی بره . . . همه اش یاد تو هستم. . . نمی تونم حتی یک لحظه ازت دور شم. قول بده، قول بده که همیشه باهام بمونی. قول می دم همیشه باهات بمونم.

 
روز دوم: و خداوند آسمانها و زمین را از هم جدا ساخت
ـ من خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم . . . به این میگن زندگی! عزیزم من سعی می کنم زندگی برات درست کنم که لیاقتش رو داشته باشی. البته لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست . . . هنوز هم نمی دونم چطور آدمی مثل من رو قبول کردی. اما مطمئن باش پیشمون نمی شی. با بابام صحبت کردم، قرار شد خرج عروسی رو بده. پول پیش خونه رو هم ازش می گیرم. نگران نباش از پسش برمیاد . . . وای که چقدر دوستت دارم!

 
روز سوم: و خداوند روی زمین نباتات رویاند
ـ عزیزم نمکدون رو بهم می دی؟ آره داشتم می گفتم. امروز سرکار رئیسم بهم گفت قراره ماموریت کیش رو بدن به من. خیلی عالی میشه. می دونی که همیشه آرزو داشتم اینکار رو بکنم. ماموریت یه دو هفته ای طول می کشه. الان هوای کیش خیلی خوبه. از این ماموریت که برگردم موقعیت شغلی ام بهتر میشه؛ حتی ممکنه ترفیع بگیرم. باید خودمو نشون بدم. راستی چی می گفتی؟

 
روز چهارم: و خداوند آسمان را به نور نیرها روشن ساخت
ـ وای چه بچه شیرینی. عین خودمه نه؟ چشاش که به خودم رفته، دهنش هم شبیه خودمه. وقتی اخم می کنه می شه خود خودم. قربونت برم. بگو بابا! بگو بابا ! وای دیدی خندید؟ عزیز دل بابا خندید! چه ماهه پسرم! اِ . . . چه بوئی می دی. . . خودتو کثیف کردی؟ ای بابا . . . برو یه دقه بغل مامانت ببینم بابا کار داره . .  . راستی واسه چی بریم بیرون؟ هوا کثیفه واسه بچه ضرر داره. یه کیک می گیرم همین خونه جشن می گیریم. راستی مگه تولدت ماه آینده نیست؟ نیست؟!

 
روز پنجم: و خداوند زمین و آسمان را به انبوه جانوران پر کرد
ـ بیا اینم خرجی این ماه. من شب دیر میام خونه. کار دارم. بعدش شاید برم پیش «. . .» می دونی که تصادف کرده و بیمارستانه. شما شامتون رو بخورین. منم بیرون یه چیزی می خورم. راستی اینم رضایت نامه واسه «. . .» که برای مدرسه خواسته بود. حالا کجا می خوان ببرنشون؟ والله ما مدرسه می رفتیم از این خبرها نبود! هر هفته گردش، هر هفته اردو، هر هفته سفر علمی! درسمون هم خیلی بهتر از اینا بود . . . راستی واسه اون جاروبرقی که گفته بودی این برج پول نداریم . . . باید ماشین رو ببرم  تعمیرگاه . . . بازم خرج بالا آورده! اَه چقدره این بچه ونگ می زنه. «. . .» اینقدر آتیش نسوزون. صدای اون بچه  رو هم در نیار!!!

 
روز ششم: و خداوند آدم را بصورت خویش آفرید
ـ خانم این پسره چی می گه؟ ماشینو می خواد! بچه تو دهنت هنوز بو شیر میده! می خوای با دوستات بری شمال؟ معلوم نیست چه گندی بالا میارین. میرین خودتونو به کشتن می دین. نخیر لازم نکرده. هر وقت دستت تو جیب خودت رفت از این غلطا بکن. والله من سن تو بودم یه خونه رو خرجی می دادم. اینه ها این مادرت شاهده . . . راست راست واسه خودش میگرده دو قورت و نیمش هم باقیه! من اینجوری حرف می زدم والله بابام همچی می کوبید تو دهنم. تازه ما اهل این قرتی بازیا نبودیم. من از همون موقع دستم می رفت تو جیب خودم. خرج همه چیم رو خودم می دادم. بابام اصلا نفهمید من چطور بزرگ شدم . . .

 
روز هفتم: و خدا همه چیز را دید که نیکوست. پس از کار خود فارغ شد
ـ آخی. وقتی وا میستم انگاری کمرم می خواد بشکنه. چند دفعه بگم منو تو این صف گوشت و مرغ نفرست. این پسره که اومده بده بهش بره بخره. حالا چائیت به راهه؟ آی دستت درد نکنه. زنده باشی!  ناهار چی گذاشتی؟ فسنجون؟ نکنه دوباره این پسره با ایل و تبارش می خوان بیان؟ ای بابا . . . اینا که همین پریروز اینجا بودن. چه خبره هی میاد هی میره. با اون پسره آتیش پاره اش. اون روزی نزدیک بود ساعت عتیقه ام رو بندازه بشکنه. . . آخر عمری هم نمی ذارن آدم آرامش داشته باشه. گفتیم بازنشسته می شیم یه نفسی می کشیم  . . . اینم به ما ندیدن. خونه شده کاروانسرا. این میره، اون میاد. آخه اینم شد زندگی؟



نوشته شده در جمعه 1387/06/15 ساعت 12:57 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( داستان کوتاه ) | لینک ثابت


پشت سر ، خستگي تاريخ است !

- هيچ وقت نخواسته ام جاي فرشته اي باشم که تاريخ را مينويسد.
روزهاي تکراري، داستانهاي تکراري، سرنوشتهاي تکراري .
بيچاره فرشته ...
روز آخر، تمام يادداشتهاي او ، کوچکترين نقطه عالم را هم پر نخواهد کرد.

- وقتي اميد در بهشت نيست، پس براي زمين معجزه است. و من هنوز با «اميد» زنده ام.



نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27 ساعت 10:51 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


لحظه ديدار نزديك است .

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .



نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27 ساعت 10:41 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( عشق ... ) | لینک ثابت


در آن لحظه

در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .



نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27 ساعت 10:39 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( عشق ... ) | لینک ثابت


نادان

مرد نادان چند جلسه ای را در کلاس درس سالک بزرگی نشسته بود.

سالک گفته بود:"در هر چیز کوچکی نشانه ای از قدرتی بزرگ نهفته است."

روزی در نزدیکی دریا راه می رفت که پایش به صدفی خورد.پشت به دریا کرد و مدتها صدف را به گوشش چسباند

و به صدای آن گوش سپردو سر انجام با غرور گفت:ها!فهمیدم این صدف نشانه آن است

که در اینجا روزگاری دریا وجود داشته است.



نوشته شده در شنبه 1386/07/28 ساعت 15:16 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( داستان کوتاه ) | لینک ثابت


زیبایی

دختر گفت:زیبایی هایی هستند که به هزار زیبایی ظاهری نمی ارزند.

پسر گفت: چه حرفا! با این صورت زشت حرف از زیبایی هم می زند.و چشمهایش را از دختر بر گرفت.

دختر گفت: به نظر من درون آدمها خیلی از ظاهرشان مهمتر است.

پسر بر خاست و بی اعتنا به حرفهای دختر رفت.اشک در چشمهای خوش رنگ دختر حلقه زد

 و پسر هرگز زیبایی رنگ چشمهای دختر را و از همه مهمتر نجابتی را که نگذاشت به پسر بگوید

چقدر صورت وا خلاقش نا هماهنگ و بد ترکیب است ،ندید.



نوشته شده در شنبه 1386/07/28 ساعت 15:9 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( داستان کوتاه ) | لینک ثابت


عشق....

خداوندا ٬ خداوندا

تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود

تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم ٬

سر آن کوچه یکساعت بمان ٬ غمناک و اشک آلود

که از درد من و راز درونم با خبر گردی.



نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 13:21 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( عشق ... ) | لینک ثابت


برگ

باد ترسید از فصل خزان

برگ ٬ لرزید ٬ فتاد

سنگ پرسید چرا بوسه زدی بر خاک ؟

ابر بارید و گفت :

هیچ مگو برگ ٬ خیس اندوه من است !...



نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 13:19 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( عشق ... ) | لینک ثابت


فذاكاري

من اين گونه ام،دختري كه با سبدي از جنس تجربه در جنگل گام مي نهد.

و تمشك هاي شوق و حسرت را با خار هاي تيزشان مي چيند.

تا مبادا كساني كه دوستشان مي دارد پس از او به هواي چيدن تمشك گرفتار خار هاي تقدير شوند.

اما دخترك خوب مي داند چه كسي را مي شود دوست داشت.

براي آنكه اول ببازي و سپس بسازي فرصت نيست

تنها براي شناختن و ساختن اندكي فرصت باقي است.

عصر ما ٬ عصر سيب و فريب ٬ رنگ و نيرنگ ٬ ماه و نگاه ٬ آه و گناه ٬ لذت و حسرت ٬ عابر و مسافر

عصر تمدن و تحمل است.



نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 13:18 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


رها

ما از اين شهر غريب

ما از اين كوچه بن بست كه رفتيم

ياد اين خانه و اين خاطره ها......دلمان ميشكند

اين همان خانه مهريست كه ما هم روزي نقش احساس بر آن ميكنديم

ما كه رفتيم تو در پنجره جا ميماني

من تو را,شبنم را,مريم را,صبح رامي سپارم به سبكبالي الطاف خدا



نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:52 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( عشق ... ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved