|
|
به علت حجم بالای عکس از قرار دادن در همین صفحه خود داری شده نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03 ساعت 13:56 توسط علیرضا اصولاً مدرنیته خیلی چیز بدیه !!! بقیه اش تو ادامه ی مطلبه ... نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03 ساعت 13:47 توسط علیرضا ای که با حسرت به دنیا، آمدی حرفی بدانی نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03 ساعت 13:43 توسط علیرضا * اگر مردي و زني به قصد چت خصوصي وارد مسنجر شوند ،واجب است كه قبل از شروع چت ، صيغهء حلاليت مجازي بين آن دو جاري شود . اين صيغه به صورت لوگو در دسترس همه افراد قرار مي گيرد تا با كليك به روي آن به صورت خودكارجاري گردد. بقیه مطالب در ادامه مطلب ... نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03 ساعت 13:40 توسط علیرضا الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟ فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو.. دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ... کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت. نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/04 ساعت 18:15 توسط علیرضا تویی آن موج سرگردان, منم آن ساحل تنها
هنوزم تو برای من همون عشق نفسگیری تو با من نیستی اما جدا هم نیستی از من
گریزم نیست از عشقت که هم دوری و هم نزدیک منم خو کرده ی دردی که درمانش نمی بینم
نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/04 ساعت 17:59 توسط علیرضا دیدی آخرش تابستون اونقدر غصه ی ما رو خورد که پاییز شد! ببین تو یادت نیست من کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتم و زیرش رو امضا کردم که سرخی من از تو و زردی تو ازمن؟ که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد کشیدند. خلاصه از قدیم و دور گفته اند و میگویند که پاییز فصل عاشقهاست من را به این روزکه نمیدانم چه رنگی است نشاند! به عاشقیم یقین دارم که مینویسم و گمان میکنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق نبودنت یقین کرد. مهم نیست اصلا فدای سرت که یک تابستان دیگر گذشت و باز هم معجزه نشدو تو نیامدی به قول خودت صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده می کنیم شاید از بس رو سفید شدیم پاییز آینده جای باران برف در سرزمینمان بارید.... نوشته شده در جمعه 1387/01/23 ساعت 12:36 توسط علیرضا در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و... نوشته شده در جمعه 1387/01/23 ساعت 12:35 توسط علیرضا مهرباني را وقتي ديدم که کودکي خورشيد را در دفتر نقاشيش سياه کشيد تا پدر کارگرش زير نور آفتاب نسوزد .
امروز هر چه قدر آرزو کنی ، چشمه آرزوهایت خشک نمی شود، پس آرزو کن.
آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را در آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن. نگران راه مباش، آنكه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد
زندگي زد ؛آدم رقصيد . آدم رقصيد ؛ زندگي عرق کرد . زندگي عرق کرد ؛ آدم چاييد . آدم چاييد ؛ زندگي تب کرد . زندگي تب کرد ؛ آدم لرزيد . آدم لرزيد ؛ زندگي ترک برداشت . زندگي ترک برداشت ؛هيچ کس درد آدم را نفهميد.
یکی زیبایی منظره را می بیند، دیگری کثیفی پنجره را. این شما هستید که انتخاب می کنید چه چیزی را ببینید و به چه چیز بیندیشید. «اندرو متیوس»
زندگی اقیانوس متلاطمی است که در تمامی فصول می غلتد و در این میان تنها شناورانی به ساحل موفقیت میرسند که بازوانی موج شکن دارند
فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب کرد وقتي چشم گشودم امروزم گذشته بود
چون خورشید بی بدیل باش و بخشنده ، گرما ده و گرما نگیر ، نور بده و روشنایی مگیر(کورش آریانا)
حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه میفرمایند: نوشته شده در جمعه 1387/01/23 ساعت 12:34 توسط علیرضا عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، عجب صبری خدا دارد! ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛ عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد! معين کرمانشاهی نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23 ساعت 12:20 توسط علیرضا پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . " پیرمرد گفت : " من هم همینطور . " پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . " پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور " پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ." پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . " اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند . بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد . " می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . " نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23 ساعت 12:13 توسط علیرضا مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی به پا کنم که گیسوانت را یک به یک شعری باید و ستایشی. دیگران معشوق را مایملک خویش می پندارند اما من تنها می خواهم تماشایت کنم. در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند (به خاطر موهایت) قلب من آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می شناسد. آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی فراموشم مکن! و به خاطر آور که عاشقت هستم. مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم موهای تو این سوگواران سرگردان یافته راه را نشانم خواهند داد به شرط آن که، دریغشان نکنی. نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23 ساعت 12:11 توسط علیرضا سلام ... تو اینترنت گشت میزدم که به مطالبی در مورد رویت اشکال عجیب در آسمان رسیدم. نمیدونم واقعیت داره یا نه اونش به عهده ی خودتون: 1500 سال قبل از ميلاد : فرعون تاتموس سوم دواير پليد و نا ارام درخشاني را در پهنه اسمان نظاره مي کند. نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 12:21 توسط علیرضا دو خط موازي زائيده شدند . دخترکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد. نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 12:12 توسط علیرضا خدا مشتی خاك را برگرفت, می خواست لیلی را بسازد, از خود در آن دمید و لیلی پیش از آنكه باخبر شود،عاشق شد. سالیانی است كه لیلی عشق می ورزد, لیلی باید عاشق باشد،زیرا خداوند در آن دمیده است و هر كه خدا در آن بدمد, عاشق می شود. نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:30 توسط علیرضا پدر و پسر نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:11 توسط علیرضا مرد و پری یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:8 توسط علیرضا |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved