|
|
عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، عجب صبری خدا دارد! ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛ عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد! معين کرمانشاهی نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23 ساعت 12:20 توسط علیرضا پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . " پیرمرد گفت : " من هم همینطور . " پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . " پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور " پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ." پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . " اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند . بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد . " می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . " نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23 ساعت 12:13 توسط علیرضا مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی به پا کنم که گیسوانت را یک به یک شعری باید و ستایشی. دیگران معشوق را مایملک خویش می پندارند اما من تنها می خواهم تماشایت کنم. در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند (به خاطر موهایت) قلب من آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می شناسد. آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی فراموشم مکن! و به خاطر آور که عاشقت هستم. مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم موهای تو این سوگواران سرگردان یافته راه را نشانم خواهند داد به شرط آن که، دریغشان نکنی. نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23 ساعت 12:11 توسط علیرضا |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved