|
|
چیزی نشد! بادی وزید و گلی پرپر شد! یا به قولی؛ گلی رویید و بادی پرپر شد... بارانی آمد و زمینی گِل شد، زمین، زمین ویلا نبود؛ تکه ای از بیابان برهوتی بود... عجیب نبود! صدایی آمد و گوشی ان صدا را نشنید؛ دلی خندید و چشمی به درد آمد... ساده ی ساده! همین ها را می گویم که باید دید... اما کوچشمی؟ صدا، شاید صدای غرش طوفانی هر چند کوچک بود... قابل تصور بود؛ "همه محض رضای خدا او را میزدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفتا جان دارد برای صواب بچزانند"؛ ویولنی که تنها یک سیم سُل داشت، صدای ناله می داد، مثل همان سگ مادر مرده یی که کسی مظلومیت نگاهش را ندید و محض رضای خدا کتکش زدند... انکار کردنی نیست! خواندن راحت تر از نوشتن است؛ فردا، همین فردا روزی که کارساز خواهد بود، خواهد آمد... فردا باید جوانه بزنیم، بروییم و بزرگ شویم...؛ دیروز، روزی که خاکستری شد! روزی که بوی نامردی گرفت و کوچک شدم، کوچک و کوچکتر...؛ امروز هم بازی می کنم؛ دیروز کوچک و فردا بس بزرگ خواهم بود... حتی می شد ستایشش کرد! کار سختی نیست، مثل تره پاک کردن، مثل خوردن یک لیوان شربت آب لیمو، مثل آواز خواندن، وقتی که زیر دوش آب ایستادی... می شد شنید و حس کرد، مثل یک سمفونی... "قرآن خانه ی ما تفسیر دارد"، "بابای من اخبار را خیلی دوست دارد"، "مامان من دارد غذا می پزد"، "ببعی روی پای بابای من پی پی کرد"، "من یک زیبایی شناس تنهایی هستم"... چقدر معصوم و زیبا! چقدر دلنشین و ساده... معصومیت های دلنشین درک نمی شوند؛ با لبخندی گذرا، تایید می شوند و بس... فاصله ی زیادی ست بین چشمهایم، بین دستهایم، بین قلبهایم، ... من دونفر هستم، دو رنگ، دو شکل! یک روز خودم را در خیابان دیدم! من حتی یک فرمول ساده ی ریاضی هستم! من همه چیز هستم... حتی هیچ چیز! من نه منم، نه من منم! نمی خواهم خودم بمانم نوشته شده در شنبه 1386/09/03 ساعت 16:0 توسط دیدم داستانی می نوشتی. از سرگذشت هایی کثیف؛ از کسانی نوشتی که حتی بیتی از خیام نخوانده اند: ای دوست بیا غم فردا نخوریم/ وین یک دم عمر را غنیمت شمریم. و زندگی شان سراسر پر از ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم؛ گشته و حیرانند در طلب مطلوب هایشان... وقتی داستانت را می نوشتی، به چشمهایت خیره شده بودم، نالیدم "زود". نگاهت را به نگاهم دوختی، تو هم نالیدی "دیر". می خواستم باز هم برایت حرف بزنم، از داستان، از پایان داستان... امّا فقط به نگاهم اهمیت دادم، به این که بتی چون تو را، بعد از سالیان، یافته و از این بابت، مطمئن شده که دیگر چون تو را نخواهد یافت؛ یک شب آتش در نیستانی فتاد... کاش کارت را می کردی، کاش داستانت را می نوشتی... بنویس؛ از دوش، از ماه نو! دلم می خواست داستانت را بخوانم؛ همان داستان از سرگذشت "زشتانی چو من که هر گز ندانند و ندانستند" که از بهر چه نگاره شده ایم... رفتم برایت چای بیاورم؛ امّا... سوخت چون اشکی که بر جامی فتاد... به لیوان نگاه کردی "عجب چایی خوش رنگی...". به چشمهات زل زده بودم، کاش همانطور می توانستم بمانم... درد بی دردی علاجش اتش است... "داستان تمام شد". وقتی این را شنیدم، ترسیدم، سردم شد! سردی را نمی توانستم پنهان کنم... وقتی داستانت را نگاه کردم، بدون جمله تمام می شد؛ از خودم پرسیدم "چرا داستانت پایان ندارد؟ چرا نقطه ندارد؟ چرا جمله ندارد؟"... داستانت برای من! وعده گاه فراموشت نشود... عاقبت روزی می آیم می ایم پی داستان، داستانی که هنوز هم جمله یی برای پایان ندارد... داستانی که تمامش نکرده ای! "دروازه شیراز" فراموشم نمی شود؛ داستانت را با خوشی تمام کن؛ بهار همه ی پاییز ها، با توام، بازهم در نگاهم خیره شو. ---------- پ.ن1: جالب حال و احوال محترمانیست که بر سر هیچ نزاع ورزی می کنند و نمی دانند که تنها یک نفر می داند نوشته ام از بهر چیست. پ.ن2: کار در داروخانه هم می بایست جالب باشد. نوشته شده در شنبه 1386/09/03 ساعت 15:56 توسط
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، ******* ادامه ی مطلب را ببینید نوشته شده در شنبه 1386/09/03 ساعت 15:45 توسط |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved