تبليغاتX
دروازه آسمان








نادان

مرد نادان چند جلسه ای را در کلاس درس سالک بزرگی نشسته بود.

سالک گفته بود:"در هر چیز کوچکی نشانه ای از قدرتی بزرگ نهفته است."

روزی در نزدیکی دریا راه می رفت که پایش به صدفی خورد.پشت به دریا کرد و مدتها صدف را به گوشش چسباند

و به صدای آن گوش سپردو سر انجام با غرور گفت:ها!فهمیدم این صدف نشانه آن است

که در اینجا روزگاری دریا وجود داشته است.



نوشته شده در شنبه 1386/07/28 ساعت 15:16 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( داستان کوتاه ) | لینک ثابت


زیبایی

دختر گفت:زیبایی هایی هستند که به هزار زیبایی ظاهری نمی ارزند.

پسر گفت: چه حرفا! با این صورت زشت حرف از زیبایی هم می زند.و چشمهایش را از دختر بر گرفت.

دختر گفت: به نظر من درون آدمها خیلی از ظاهرشان مهمتر است.

پسر بر خاست و بی اعتنا به حرفهای دختر رفت.اشک در چشمهای خوش رنگ دختر حلقه زد

 و پسر هرگز زیبایی رنگ چشمهای دختر را و از همه مهمتر نجابتی را که نگذاشت به پسر بگوید

چقدر صورت وا خلاقش نا هماهنگ و بد ترکیب است ،ندید.



نوشته شده در شنبه 1386/07/28 ساعت 15:9 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( داستان کوتاه ) | لینک ثابت


عشق....

خداوندا ٬ خداوندا

تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود

تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم ٬

سر آن کوچه یکساعت بمان ٬ غمناک و اشک آلود

که از درد من و راز درونم با خبر گردی.



نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 13:21 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( عشق ... ) | لینک ثابت


برگ

باد ترسید از فصل خزان

برگ ٬ لرزید ٬ فتاد

سنگ پرسید چرا بوسه زدی بر خاک ؟

ابر بارید و گفت :

هیچ مگو برگ ٬ خیس اندوه من است !...



نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 13:19 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( عشق ... ) | لینک ثابت


فذاكاري

من اين گونه ام،دختري كه با سبدي از جنس تجربه در جنگل گام مي نهد.

و تمشك هاي شوق و حسرت را با خار هاي تيزشان مي چيند.

تا مبادا كساني كه دوستشان مي دارد پس از او به هواي چيدن تمشك گرفتار خار هاي تقدير شوند.

اما دخترك خوب مي داند چه كسي را مي شود دوست داشت.

براي آنكه اول ببازي و سپس بسازي فرصت نيست

تنها براي شناختن و ساختن اندكي فرصت باقي است.

عصر ما ٬ عصر سيب و فريب ٬ رنگ و نيرنگ ٬ ماه و نگاه ٬ آه و گناه ٬ لذت و حسرت ٬ عابر و مسافر

عصر تمدن و تحمل است.



نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 13:18 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


رها

ما از اين شهر غريب

ما از اين كوچه بن بست كه رفتيم

ياد اين خانه و اين خاطره ها......دلمان ميشكند

اين همان خانه مهريست كه ما هم روزي نقش احساس بر آن ميكنديم

ما كه رفتيم تو در پنجره جا ميماني

من تو را,شبنم را,مريم را,صبح رامي سپارم به سبكبالي الطاف خدا



نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:52 توسط منیره
[ ] | مطالب مرتبط ( عشق ... ) | لینک ثابت


و قصه لیلی پایان ندارد!!!!!

خدا مشتی خاك را برگرفت, می خواست لیلی را بسازد, از خود در آن دمید و لیلی پیش از آنكه باخبر شود،عاشق شد. سالیانی است كه لیلی عشق می ورزد, لیلی باید عاشق باشد،زیرا خداوند در آن دمیده است و هر كه خدا در آن بدمد, عاشق می شود.
ادامه مطلب


نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:30 توسط علیرضا
[ ] | مطالب مرتبط ( عشق ... ) | لینک ثابت


داستان کوتاه ( پدر و پسر )

پدر و پسر

 
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد .



نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:11 توسط علیرضا
[ ] | مطالب مرتبط ( داستان کوتاه ) | لینک ثابت


داستان کوتاه ( مرد و پری )

مرد و پری

یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم.
پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم.
خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!!
پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!
پیام اخلاقی این حکایت: مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن، ولی پری ها مونث هستند.
تفکر من : مردها دور اندیش هستند، شاید پیر مرد نمیتونسته مرگ همسرش رو ببینه، با این کارش دوست داشته زودتر از همسرش بمیره، شایدم از زندگی با اون خسته شده بوده، اما خوب هرچی باشه منم موافقم که پری مونث هست . 



نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:8 توسط علیرضا
[ ] | مطالب مرتبط ( داستان کوتاه ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved