|
|
مرد نادان چند جلسه ای را در کلاس درس سالک بزرگی نشسته بود. سالک گفته بود:"در هر چیز کوچکی نشانه ای از قدرتی بزرگ نهفته است." روزی در نزدیکی دریا راه می رفت که پایش به صدفی خورد.پشت به دریا کرد و مدتها صدف را به گوشش چسباند و به صدای آن گوش سپردو سر انجام با غرور گفت:ها!فهمیدم این صدف نشانه آن است که در اینجا روزگاری دریا وجود داشته است. نوشته شده در شنبه 1386/07/28 ساعت 15:16 توسط منیره دختر گفت:زیبایی هایی هستند که به هزار زیبایی ظاهری نمی ارزند. پسر گفت: چه حرفا! با این صورت زشت حرف از زیبایی هم می زند.و چشمهایش را از دختر بر گرفت. دختر گفت: به نظر من درون آدمها خیلی از ظاهرشان مهمتر است. پسر بر خاست و بی اعتنا به حرفهای دختر رفت.اشک در چشمهای خوش رنگ دختر حلقه زد و پسر هرگز زیبایی رنگ چشمهای دختر را و از همه مهمتر نجابتی را که نگذاشت به پسر بگوید چقدر صورت وا خلاقش نا هماهنگ و بد ترکیب است ،ندید. نوشته شده در شنبه 1386/07/28 ساعت 15:9 توسط منیره خداوندا ٬ خداوندا تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم ٬ سر آن کوچه یکساعت بمان ٬ غمناک و اشک آلود که از درد من و راز درونم با خبر گردی. نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 13:21 توسط منیره باد ترسید از فصل خزان برگ ٬ لرزید ٬ فتاد سنگ پرسید چرا بوسه زدی بر خاک ؟ ابر بارید و گفت : هیچ مگو برگ ٬ خیس اندوه من است !... نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 13:19 توسط منیره من اين گونه ام،دختري كه با سبدي از جنس تجربه در جنگل گام مي نهد. و تمشك هاي شوق و حسرت را با خار هاي تيزشان مي چيند. تا مبادا كساني كه دوستشان مي دارد پس از او به هواي چيدن تمشك گرفتار خار هاي تقدير شوند. اما دخترك خوب مي داند چه كسي را مي شود دوست داشت. براي آنكه اول ببازي و سپس بسازي فرصت نيست تنها براي شناختن و ساختن اندكي فرصت باقي است. عصر ما ٬ عصر سيب و فريب ٬ رنگ و نيرنگ ٬ ماه و نگاه ٬ آه و گناه ٬ لذت و حسرت ٬ عابر و مسافر عصر تمدن و تحمل است. نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 13:18 توسط منیره ما از اين شهر غريب ما از اين كوچه بن بست كه رفتيم ياد اين خانه و اين خاطره ها......دلمان ميشكند اين همان خانه مهريست كه ما هم روزي نقش احساس بر آن ميكنديم ما كه رفتيم تو در پنجره جا ميماني من تو را,شبنم را,مريم را,صبح رامي سپارم به سبكبالي الطاف خدا نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:52 توسط منیره خدا مشتی خاك را برگرفت, می خواست لیلی را بسازد, از خود در آن دمید و لیلی پیش از آنكه باخبر شود،عاشق شد. سالیانی است كه لیلی عشق می ورزد, لیلی باید عاشق باشد،زیرا خداوند در آن دمیده است و هر كه خدا در آن بدمد, عاشق می شود. نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:30 توسط علیرضا پدر و پسر نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:11 توسط علیرضا مرد و پری یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. نوشته شده در جمعه 1386/07/27 ساعت 12:8 توسط علیرضا |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved